|
|
|
|
|
در گلستاني هنگام خزان رهگذر بود يكي تازه جوان جستجو كرد و فراوان و چه وسود كه گل سرخ در آن فصل نبود بلبلك سينه خود كرد سپر رفت سر مست در آغوش خطر
عاشق زار در انديشه يار بود تا صبح همانجا بيدار دلش آشفته بد از بيم و اميد رفت تا بر در دلدار رسيد |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 9:42 توسط حمید کریمی
|
|
||
|
|
|
|
|
چون عبدا... ازبک سیستان را گرفت، گزارش به قبر رستم افتاد؛ با غرور این بیت را خواند: سراز خاک بردار و ایران ببین به کـــام دلیـــران تــوران زمین و گفت نمیدانم اگر رستم زنده بود چه می گفت؟!!! یکی از وزاریش که ایرانی بود گفت؛ اگر خشمگین نمیشوید من جوابتان را بدهم؟! گفت نمی شوم بگو: گفت اگر رستم قادر به گفتن بود میگفت: چو بیشه تهی ماند از نرّه شیر شــغــالان درآیــند آنــجـا دلــی |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 9:36 توسط حمید کریمی
|
|
||
|
|
|
|
|
شنـيدم گـوسپندي را بزرگـي
امروز كه در دست توام مرحمتي كن
ای بسا ابلیس آدم رو که هست
من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 24 فروردین1387ساعت 9:34 توسط حمید کریمی
|
|
||